آوا آوا ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

آوا خانم نازنازی

چه کسی هست در این نزدیکی

راستی...یادمان رفت بگوییم که ما از شهر باران آمده ایم  ... شهر شالیزاران... همه جا سبز شده ... آسمان می خندد...دلمان دریاییست... دوستی... رهگذری... چه کسی هست در این نزدیکی...؟
3 ارديبهشت 1390

مرا ببخش

  گاهی شبها از جمله دیشب که خیلی خسته هستم یا حالم خوب نیست وقتی که چندین بار نصفه شب بیدار می شی و شیر می خای اذیت می شم. در حالی که با چشمای نیمه باز میام و بغلت می کنم تا بذارمت رو پام و یا بهت شیر بدم با اعتراض و ناراحتی می گم وای آوا بخواب دیگه! و حالا که اومدم سر کار و تو رو تنها گذاشتم دلم برات تنگ شده. با خودم می گم :چرا دیشب بهت لبخند نزدم و مثل همیشه نگفتم : نترس دخترم من پیشتم تو بخواب من بیدارم. ببخش اگه گاهی یادم میره  بهت بگم که همیشه بیتابتم ـ همیشه کنارتم ـ همیشه پشتتم و اینکه :             دوستت دارم دخترکم!   ...
1 ارديبهشت 1390

لذت شیر دادن

ما آدمها تا وقتی چیزی رو داریم قدرش رو نمی دونیم اما وقتی که از دستش میدیم تازه میفهمیم چی رو از دست دادیم. چند روزه که آوا مریض شده . سرمای سختی خورده ـ سرفه های شدید می کنه ـ آبریزش بینی داره و خلاصه سینش حسابی چرکی شده . بچه اکم اونقدر بی حال بود که دیروز دیگه حتی هیچ تمایلی به خوردن شیر من هم نداشت. آوایی من که همیشه دلش می خواست شیر بخوره و حتی بعد از خوردن غذای کمکی هم بلافاصله تمایل برای شیر خوردن داشت حالا هر کاریش می کردم اصلا حاضر نبود شیر بخوره و من واقعا مونده بودم که چکار کنم. از یه طرف غصه مریضی و گرسنگیشو داشتم و از طرف دیگه به این فکر بودم که اگه دیگه نخوادشیر منو بخوره چیکار کنم. یاد شبهایی افتادم که اونقدر می خوردکه خس...
27 فروردين 1390

اولین بای بای

آوای مهربونم ...نصف روز رو با تو نبود ن و دلتنگی برای در آغوش کشیدنت از یک سو و گرمای مطبوع هوا از سوی دیگه باعث شد که دیروز دلم بخواد با دخملکم به پارک برم. دوتایی با هم رفتیم پارک بانوان و من از بودنت تو بغلم کلی کیف کردم. ماشاا... سنگین شدیا! کم کم باید به فکر خرید کالسکه برای دخترمون باشیم. وقتی داشتیم از پارک بر می گشتیم خانم بغل دستی مون که هنوز روی نیمکت نشسته بود برات بای بای کرد و تو که بای بای رو یاد گرفتی ، برای اولین بار تو زندگیت براش بای بای کرد. و چقدر من از این لحظه لذت بردم. خیلی دوستت دارم و هر روز خدا رو برای داشتنت شکر می کنم. ...
22 فروردين 1390

دلم برات تنگیده

آوای من ، صبح تو خواب بودی که من اومدم سر کار . آرام و بی صدا اومدم مبادا که بیدار بشی. دلم برات خیلی تنگ شده و دارم فکر میکنم آیا کار درستی میکنم که میذارمت پیش مادر جونت و میام سر کار. مطمئنم که بزرگتر بشی حتما میفهمی که این کارها همه بخاطر خودت بود. برای آینده بهتر. خیلی دوستت دارم عزیزکم.
18 فروردين 1390

سلاممممممممممممم

آوایی من همینکه نشست روی سفره دندون نشونش  اول قرآن رو برداشت و بعد جانمازو! وای که وقتی پدرش فهمید چقدر خوشحال شد . پدر دوست دارد دخترش نماز بخواند...!!!! یه رسم قدیمیه که میگه بچه وقتی دندون در میاره باید براش دندونی (جشن دندان در آوردن ) بگیرن. برنج و عدس و گندم رو سرخ می کنن و بچه رو می نشونن روی سفره ای که توش چیزهایی  مثل:شونه ُ آینه ُ قرآن ُ خودکار و... می زارن.  کودک رو می ذارن سر سفره و اونبا برداشتن هر چیزی در واقع شغل آینده اش رو تعیین میکنه .روش از اون برنجها می ریزن و شادی می کنن. بعضی شهرها هم آش می پذن و به بچه میدن. مثلا دخترم قراره قاری قرآن بشه ...به به .. به به ..  دو تا پیراهن هد...
17 فروردين 1390